|
چهارشنبه 1388/08/13 :: 23:28 :: نويسنده : ب ا ر ا ن
وقتی نیستی تک وتنهام توی این شبای تاریک به یاد گذشته هامون توی این سکوت غمناک وقتی نیستی آسمون چشمام ابریه میخواد بباره بغض من میشکنه بی تو ،دل ازت گلایه داره وقتی نیستی غصه هام قد یه کوهه لحظه هام بدونه چشمات خالی از نور و غروره وقتی نیستی نمی تونم یه لحظه آروم بمونم هر لحظه جلو چشامی نمیشه بی تو بمونم وقتی نیستی دستای من سرده بی حضور دستات این تن خسته ی سردم گرمیه نگاتو می خواد وقتی نیستی روزامم مثل شبام سیاه و تاره غصه ی نبودن تو منو از پا در میاره وقتی نیستی دیگه تاب موندنم نیست نفسی برام نمونده نای جون گرفتنم نیست وقتی نیستی سهم من از تو و عشقت پر زدن تو آسمونه بعد مردنم هنوزم یادت تو دلم میمونه... یادت تو دلم میمونه
![]()
جمعه 1388/08/08 :: 23:53 :: نويسنده : ب ا ر ا ن
"حميد مصدق خرداد 1343" تو به من خنديدي و نمي دانستي من به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدم باغبان از پي من تند دويد سيب را دست تو ديد غضب آلود به من كرد نگاه سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك و تو رفتي و هنوز، سالهاست كه در گوش من آرام آرام خش خش گام تو تكرار كنان مي دهد آزارم و من انديشه كنان غرق در اين پندارم كه چرا باغچه كوچك ما سيب نداشت
من به تو خنديدم چون كه مي دانستم تو به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدي پدرم از پي تو تند دويد و نمي دانستي باغبان باغچه همسايه پدر پير من است من به تو خنديدم تا كه با خنده تو پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم بغض چشمان تو ليك لرزه انداخت به دستان من و سيب دندان زده از دست من افتاد به خاك دل من گفت: برو چون نمي خواست به خاطر بسپارد گريه تلخ تو را ... و من رفتم و هنوز سالهاست كه در ذهن من آرام آرام حيرت و بغض تو تكرار كنان مي دهد آزارم و من انديشه كنان غرق در اين پندارم كه چه مي شد اگر باغچه خانه ما سيب نداشت
![]()
چهارشنبه 1388/08/06 :: 11:11 :: نويسنده : ب ا ر ا ن
دلت تنگ است ميدانم ، قلبت شكسته است مي دانم ، زندگي برايت عذاب است ميدانم ، دوري برايت سخت است ميدانم … اما براي چند لحظه آرام بگير عزيزم … گريه نكن كه اشكهايت حال و هواي مرا نيز باراني مي كند ، گريه نكن كه چشمهاي من نيز به گريه خواهند افتاد … آرام باش عزيزم ، دواي درد تو گريه نيست! بيا و درد دلت را به من بگو تا آرام بگيري ، با گريه خودت را آرام نكن...! با تنهايي باش اما اشك نريز ، درد دلت را به تنهايي بگو زماني كه تنهايي! گريه نكن كه اشكهايت مرا نا آرام ميكند .! گريه نكن چون گريه تو را به فراسوي دلتنگي ها ميكشاند ! گريه نكن كه چشمهايم طاقت اين را ندارند كه آن اشكهاي پر از مهرت را بر روي گونه هاي نازنينت ببينند ، و دستهايم طاقت اين را ندارند كه اشكهاي چشمهايت را از گونه هايت پاك كنند .! گريه نكن كه من نيز مانند تو آشفته مي شوم! گريه نكن ، چون دوست ندارم آن چشمهاي زيبايت را خيس ببينم! حيف آن چشمهاي زيبا و پر از عشقت نيست كه از اشك ريختن خيس و خسته شود؟ اي عزيزم ، اي زندگي ام ، اي عشقم ، اگر من تمام وجودت مي باشم ،اگر مرا دوست ميداري و عاشق مني ، تنها يك چيز از تو ميخواهم كه دوست دارم به آن عمل كني و آن اين است كه ديگر نبينم چشمهايت خيس و گريان باشند! زندگي ارزش اين همه اشك ريختن را ندارد ، آن اشكهاي پر از مهرت را درون چشمهاي زيبايت نگه دار ، بگذار اين اشكها در چشمانت آرام بگيرند … عزيزم گريه نكن چون من از گريه هايت به گريه خواهم افتاد ! وقتي اشكهايت را ميبينم غم و غصه به سراغم مي آيد! وقتي اشكهايت را ميبينم حال و هواي غريبي به سراغم مي آيد ! وقتي اشكهايت را ميبينم ، از زندگي ام خسته مي شوم! وقتي اشك ميريزي دنيا نيز ماتم ميگيرد ، پرندگان آوازي نميخوانند ، بغض آسمان گرفته مي شود ، هوا ابري مي شود و پرستوهاي عاشق خسته از پرواز ! گريه نكن عزيزم… آرام باش ، بگذار اين اشكهاي گذشته را از گونه هاي نازنينت پاك كنم ، دستهايت رادر دستان من بگذار ، سرت را بر روي شانه هايم بگذار و درد و دلهايت را در گوشم زمزمه كن … من مي شنوم بگو درد دلت را عزيزم! با گريه خودت را خالي نكن چون بغض گلويم را مي گيرد ، با گفتن درددلت به من خودت را خالي كن تا دل من نيز خالي شود! ميدانم وقتي اين متن مرا ميخواني اشك از چشمانت سرازير مي شود آري پس براي آخرين بار نيز گريه كن چون اين درد دلي بود كه من نيز با چشمان خيس نوشتم ....
![]()
پنجشنبه 1388/07/30 :: 18:30 :: نويسنده : ب ا ر ا ن
چشمک ستاره ای در آسمان ابری جالب بود، آن زمان که خورشید آسمان شب را در آغوش کشیده بود. غوغای ماهی ها میون تنگ کوچک دریا دیدنی بود آنچنان که عقاب ها در عجب مانده بودند. به یک غفلت ، طوفانی شتابان سوی ساحل آمد ، جنگل ها فراری شدند و کوه ها فریاد زنان کمک می خواستند. موجی بلند آسمان را آبی کرد و خود را به دریا کوبید ، قایق کوچک و قدیمی تکان شدیدی خورد ، چشم دریا باز شد و از خواب بیدار شد.... نالان و خسته بود... چشم هایش سرخ و گریان بود... قایق را در آغوش گرفت و به قلب خود برد.... دریا و قایق سال های سال از هم دور بودند و از دوری یکدیگر پیر و ملول گشته بودند... اما حالا دریا قایقی دارد... قایق هم دریایی دارد... اما کمی آن طرف تر... ساحلی از دوری قایق می گرید.... ... .. .
![]()
چهارشنبه 1388/07/29 :: 23:51 :: نويسنده : ب ا ر ا ن
چهره ام در ازای چشمهایت چشمهایم در ازای پدیدار شدن چهره ات و قلبهای بی ریای حقیقی در این چهره ها آرامش را به پا میدارند... آنچا که بتوانیم نیمه گم گشته خود را بازیابیم نیمه عاری از ارتفاع نیمه عاری از پهنا اگرچه مرگمان یکسان در هم نمی آمیزد اگر که عشق ما یکی گردد بدین معناست که عشق من و تو بسان هم است که هیچ نتواند آن را سست کند یا بمیراند. (تریستان و ایزولد)
![]()
شنبه 1388/07/25 :: 23:33 :: نويسنده : ب ا ر ا ن
مهربونم، نازنینم، بهترینم. عشقم، امیدم، جونم. با توام ، با تو، دنیای من. میخواستم لحظه هام رو با تو بگذرونم. تمام لحظه های كه حالا دارم و نمی دونم چند سال، چند ماه، چند هفته، یا چندروز دیگه میتونم و فرصت دارم با تو باشم یا نه؟! ارزش این لحظه ها رو با هیچ چیز دیگه نمی خوام برابر بدونم. میخوام تو تمام لحظه هایی كه میتونیم داشته باشیم،با تو باشم.
كنارت، همراهت، هم قدم و هم نفس با نفس كشیدنت. میخوام تا میتونم صدای قلب مهربونت رو بشنوم. تا میتونم نفسهات رو بشنوم و حفظ كنم. میخوام ضربان قلبت رو بشمارم تا وقتی نیستی، از حفظ بشمارم و ثانیه هام رو با تو تنظیم كنم. میخوام همیشه با تو باشم.
![]()
پنجشنبه 1388/07/23 :: 22:41 :: نويسنده : ب ا ر ا ن
"از جهان تا خدا هزار ايستگاه بود. در هر ايستگاه كه قطار مي ايستاد كسي كم ميشد. قطار مي گذشت و سبك مي شد. زيرا سبكي قانون خداست. قطاري كه به مقصد خدا مي رفت،به ايستگاه بهشت رسيد. پيامبر گفت:اينجا بهشت است، مسافران بهشتي پياده شوند،اما اينجا ايستگاه آخرين نيست. مسافراني كه پياده شدند،بهشتي شدند. اما اندكي،باز هم ماندند،قطار دوباره راه افتاد و بهشت جا ماند. آنگاه خدا رو به مسافرانش كرد و گفت:درود بر شما... راز من همين بود، آن كه مرا ميخواهد،در ايستگاه بهشت پياده نخواهد شد!
![]()
دوشنبه 1388/07/20 :: 17:2 :: نويسنده : ب ا ر ا ن
باران که می بارد دستی انگار سرکش و مرا می کشاند به اوج حسرت بودن تو به اوج بارش باران خیالت به نهایت هق هق چشمانم . .
. . من می مانم و هیچ وقت نیامدن هایت تو می مانی و همه فاصله ها ![]()
یکشنبه 1388/07/19 :: 11:19 :: نويسنده : ب ا ر ا ن
یک عشق در این دنیا وجود دارد و آن در آغوش گرفتن صمیمانه ی همسر است و ما این لذت شادی غریب را که از آسمان به سوی دریا فرود آمده نزد خود نگاه می داریم
{ آلبر کامو } ![]()
دوشنبه 1388/07/13 :: 1:16 :: نويسنده : ب ا ر ا ن
توی ساحل روی شنها قایقی به گل نشسته یکی با چشمای گریون گوشه ای تنها نشسته نگاه پر اضطرابش به افق به بینهایت ساکته اما تو قلبش داره یک دنیا شکایت تو چشاش حلقه ی اشکه توی قلبش غم دنیا منتظر به راه یاره تا بیاد امروز و فردا باورش نمیشه عشقو همه دنیاش زیر ابه تنها مونده توی ساحل زندگی براش عذابه خاطرات لب دریا دیگه از یادش نمیره همه دنیاش زیر آب و خودشم به غم اسیره دست بی رحم زمونه عشقشو برده به دریا حالا از خودش می پرسه میادش آیا آیا؟ عاشقی که تنها باشه توی دنیا نمیمونه دل عاشقو شکستن شده کار این زمونه
![]()
جمعه 1388/07/10 :: 18:20 :: نويسنده : ب ا ر ا ن
ای نگاهت نخی از مخمل و از ابریشم ، چند وقت است كه هر شب به تو می اندیشم
![]()
پنجشنبه 1388/07/09 :: 1:49 :: نويسنده : ب ا ر ا ن
اجازه هست عشق تو رو تو کوچه ها داد بزنم؟
![]()
سه شنبه 1388/07/07 :: 0:34 :: نويسنده : ب ا ر ا ن
زیرپل. امتداد خط سفید خیابون. ترافیک. بوق. سرو صدا. این همه هیاهو. و من فقط در یک فکرم. جای خالی تو در کنارم و اشک که روی گونم می ریزه. پیچ طرقبه . صندلی جلو. جاده با خط های سفید. بوی هیزم. این همه زیبایی. و من فقط در یک فکرم. جای خالی تو در کنارم و اشک که روی گونم می ریزه. وزش لطیف باد. آخرین پیچ باغ. امتداد درختان سبز. جای خالی تو در کنارم و اشک که نا گاه در چشمم حلقه می شود . طلوع خورشید. امواج دریا. وزش باد در شنها. سراسر زیبایی. بر سینه ساحل می نشینم جای خالی ات و قطره اشکی که در امواج غرق می شود ...!!! .......................................................................................... ![]()
پنجشنبه 1388/07/02 :: 1:28 :: نويسنده : ب ا ر ا ن
برای تو می نویسم برای تویی که تنهایی هایم پر از یاد توست برای تویی که احساسم از آن وجود نازنین توست برای تویی که مرا مجذوب قلب ناز و احساس پاک خود کردی تو را دوست دارم نگاهت را کلامت را وآغوش مهربانت را تو را دوست دارم به اندازه ی تمام رنگ های زیبا ی دنیا نه کم است
به اندازه ی تمام زیبایی های دنیا نه باز هم کم است تو را به اندازه ی تمام دنیا دوست دارم من تو را در تک تک ذرات وجودم لمس کردم در هر نفسم عطرت را حس کردم و با هر ضربان قلبم عاشقانه تو را زندگی کردم دیگر در پس کوچه های خاطراتت جستجویم نکن مرا نخواهی یافت که من در تو محو شده ام و چه در هم آمیختن زیبایی..
![]()
پنجشنبه 1388/06/26 :: 1:16 :: نويسنده : ب ا ر ا ن
گاه گاهي
![]()
دوشنبه 1388/06/23 :: 1:12 :: نويسنده : ب ا ر ا ن
سلام عزیز مهربون، اجازه هست بشم فدات؟
اجازه هست تو شعر من، اثر بذاره خنده هات؟
اجازه هست بیای پیشم یه كم بگم دوست دارم؟
اجازه هست خیال کنم، تا آخرش مال منی؟
طپش طپش با چشمكت، غزل بگم برای تو
اجازه هست بازم تو خواب، بوس بكارم كنج لبات
همیشه مهربون من! نامه رسید به انتها
![]()
جمعه 1388/06/20 :: 0:32 :: نويسنده : ب ا ر ا ن
می دونم الآن که این مطلبو می بینی تعجب می کنی و کلی هم عصبی میشی و لی باران جان به خدا من تنهام ، دلم تورو می خواد، میخوام مال من باشی ، مثل اون روز که او یارو تعقیبت می کرد من باهاش دعوام شد ، تو از همه کمک می خواستی که تورو خدا شوهرمو کشت تورو خدا کمک کنید من داشتم اونو می زدم ولی ته دلم انقدر خوشحال بودم که یه بارم که شده منو شوهر خودت خطاب کردی ولی بارانم ، من می خوام واقعا شوهرت بشم . چه جوری بهت بگم دوست دارم ، نفسم به نفست بستس ، وقتی باهام خوبی عاشقونه حرف می زنی انگار که تا آسمون هفتم منو می برن ولی حیف که .... با همه این چیزا دوست دارم و تا آخر عمرمم اگه با کسه دیگه ای باشم بازم فراموشت نمی کنم . راستی از هولم سلام نکردم . سلام عزیزم ، خوبی ؟ طاعاتت قبول باشه گلم . واسه منم دعاکن که همه کارام درست شه ، دوباره از اون ماشینایی که دوست داری بخرم . واسه کارای زمین بیشتر دعا کن ، راستی از وقتی دکتر شدی کم تحویل می گیری بیشتر تحویل بگیری به خدا ثواب داره دل جوون مردمو خط خطی نکنی .
دوووووووووووووووووسسسسسسسسسسسسسسسسسسسستتتتتت داااااااااااااااااااارم هوارتا
دلم برای کسی تنگ است که تنم اغوشش را می طلبد دلم برای کسی تنگ است که قلب من برای داشتنش عمرها صبر می کند دلم برای کسی تنگ است که طلوع عشق را به قلب من هدیه می دهد دلم برای کسی تنگ است
قربون همه اخلاقات احسان ![]()
پنجشنبه 1388/06/19 :: 0:52 :: نويسنده : ب ا ر ا ن
دوستای خوبم ازتون می خوام تو این شبای قدر جای منو تو دعاهاتون خالی نزارید
شهادت پدر یتیمان عالم حضرت امیر المومنین علی ( ع ) را به شما و تمام شیعیان تسلیت می گویم .
![]()
یکشنبه 1388/06/15 :: 0:53 :: نويسنده : ب ا ر ا ن
بازوانت را به مستي حلقه کن بر گردنم
چهره ي زيباي خود را از رخ من وا مگير
راز عشق خويش را آهسته خوان در گوش من
من تو را همچون اهورا ،من تو را همچون مسيحا
من تو را با هستي خود با وجودم
من تو را با لحظه هاي انتظارم
من تو را همچون پرستو ،ياسمن ها نسترن ها
من تو را تا بيکران ها ،من تو را تا کهکشان ها
من تو را همچون اهورا ،من تو را همچون مسيحا
![]()
پنجشنبه 1388/06/12 :: 1:40 :: نويسنده : ب ا ر ا ن
گاه گاهی
در سكو ت كلماتم كه پر از فرياد بودن توست،
![]() |
||