تبليغاتX
(°•ღ مسافری غریب ღ•°)
(°•ღ مسافری غریب ღ•°)
بوی باران
درباره وبلاگ


ببین اندام تنهاییم را

که در لحظه های خاکستری

در انتظار طلوع خورشید است



پيوندها
☂ بوی نم بارون ☂
♫♥ ...Love Is Lie♥♫
♫♥ آبجی گلم♥♫
♫♥ آرش جان♥♫
♫♥به نام تک نوازنده گیتار عشق ♥♫
♫♥مانی♥♫
♫♥مرجان جون♥♫
♫♥عشقولانه♥♫
♫♥د و س ت ♥♫
♫♥غریبه آشنا♥♫
♫♥ تقدیم بــه همه عشق هاي پـــاك♥♫
♫♥ ادموند ♥♫
♫♥شیده عشق♥♫
♫♥دختری با گوشواره مروارید♥♫
♫♥تقصیر دلم نیست تصویر تو زیباست♥♫
♫♥نواهای دل شکسته ام ...♥♫
♫♥میکده عشق♥♫
♫♥قالب رایگان♥♫
♫♥رفتم که دیگر برنگردم♥♫
♫♥شیرین جون ♥♫
♫♥دختر ایرونی!!♥♫
♫♥پخش زنده و آنلاین شبکه های رادیو و تلویزیون♥♫
♫♥کارت پستال در خواستی ♥♫
♫♥قالب ساز آنلاین♥♫
♫♥بلاگی یرای همه ♥♫
♫♥ندای عشق♥♫
♫♥جای برای بودن ♥♫
♫♥خنده خونه ♥♫
♫♥ کلبه عشق ♥♫
♫♥در کوی عشق ♥♫
♫♥شگفتا بی سر و سامانی عشق...♥♫
♫♥عاشق خدا ♥♫
♫♥نیما ♥♫
♫♥جزیره عشق♥♫
♫♥کلاغ سیاه ♥♫
♫♥رمزعشق♥♫
♫♥سایه ی ع ش ق...♥♫
♫♥مهر و موم شده با بوسه ♥♫
♫♥هوا داران فرزاد فرزین♥♫
♫♥عاشقانه ها ♥♫
♫♥دختر ممنوع♥♫




موضوعات
عاشقانهA & E
 
چهارشنبه 1388/08/13 :: 23:28 :: نويسنده : ب ا ر ا ن

 

 

وقتی نیستی تک وتنهام توی این شبای تاریک

به یاد گذشته هامون توی این سکوت غمناک

وقتی نیستی آسمون چشمام ابریه میخواد بباره

بغض من میشکنه بی تو ،دل ازت گلایه داره

وقتی نیستی غصه هام قد یه کوهه

لحظه هام بدونه چشمات خالی از نور و غروره

وقتی نیستی نمی تونم یه لحظه آروم بمونم

هر لحظه جلو چشامی نمیشه بی تو بمونم

وقتی نیستی دستای من سرده بی حضور دستات

این تن خسته ی سردم گرمیه نگاتو می خواد

وقتی نیستی روزامم مثل شبام سیاه و تاره

غصه ی نبودن تو منو از پا در میاره

وقتی نیستی دیگه تاب موندنم نیست

نفسی برام نمونده نای جون گرفتنم نیست

وقتی نیستی سهم من از تو و عشقت

پر زدن تو آسمونه بعد مردنم هنوزم یادت تو دلم میمونه...

یادت تو دلم میمونه

 

 
جمعه 1388/08/08 :: 23:53 :: نويسنده : ب ا ر ا ن

 

"حميد مصدق خرداد 1343"

تو به من خنديدي و نمي دانستي

من به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدم

باغبان از پي من تند دويد

سيب را دست تو ديد

غضب آلود به من كرد نگاه

سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك

و تو رفتي و هنوز،

سالهاست كه در گوش من آرام آرام

خش خش گام تو تكرار كنان مي دهد آزارم

و من انديشه كنان غرق در اين پندارم

كه چرا باغچه كوچك ما سيب نداشت

 


 " جواب زيباي فروغ فرخ زاد به حميد مصدق"

 

من به تو خنديدم

چون كه مي دانستم

تو به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدي

پدرم از پي تو تند دويد

و نمي دانستي باغبان باغچه همسايه

پدر پير من است

من به تو خنديدم

تا كه با خنده تو پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم

بغض چشمان تو ليك لرزه انداخت به دستان من و

سيب دندان زده از دست من افتاد به خاك

دل من گفت: برو

چون نمي خواست به خاطر بسپارد گريه تلخ تو را ...

و من رفتم و هنوز سالهاست كه در ذهن من آرام آرام

حيرت و بغض تو تكرار كنان

مي دهد آزارم

و من انديشه كنان غرق در اين پندارم

كه چه مي شد اگر باغچه خانه ما سيب نداشت

 

 

 
چهارشنبه 1388/08/06 :: 11:11 :: نويسنده : ب ا ر ا ن

 

دلت تنگ است ميدانم ، قلبت شكسته است مي دانم ، زندگي

برايت عذاب است ميدانم ، دوري برايت سخت است ميدانم … اما

براي چند لحظه آرام بگير عزيزم … 

گريه نكن كه اشكهايت حال و هواي مرا نيز باراني مي كند ، گريه  

نكن كه چشمهاي من نيز به گريه خواهند افتاد … آرام باش عزيزم ،  

دواي درد تو گريه نيست!  

بيا و درد دلت را به من بگو تا آرام بگيري ، با گريه خودت را آرام نكن...!  

با تنهايي باش اما اشك نريز ، درد دلت را به تنهايي بگو زماني كه  

تنهايي!

گريه نكن كه اشكهايت مرا نا آرام ميكند .! گريه نكن چون گريه تو را

به فراسوي دلتنگي ها ميكشاند ! گريه نكن كه چشمهايم طاقت اين  

را ندارند كه آن اشكهاي پر از مهرت را بر روي گونه هاي نازنينت  

ببينند ، و دستهايم طاقت اين را ندارند كه اشكهاي چشمهايت را از  

گونه هايت پاك كنند .! گريه نكن كه من نيز مانند تو آشفته مي شوم!  

گريه نكن ، چون دوست ندارم آن چشمهاي زيبايت را خيس ببينم!

حيف آن چشمهاي زيبا و پر از عشقت نيست كه از اشك ريختن

خيس و خسته شود؟

اي عزيزم ، اي زندگي ام ، اي عشقم ، اگر من تمام وجودت مي  

باشم ،اگر مرا دوست ميداري و عاشق مني ، تنها يك چيز از تو  

ميخواهم كه دوست دارم به آن عمل كني و آن اين است كه ديگر

نبينم چشمهايت خيس و گريان باشند! زندگي ارزش اين همه اشك  

ريختن را ندارد ، آن اشكهاي پر از مهرت را درون چشمهاي زيبايت  

نگه دار ، بگذار اين اشكها در چشمانت آرام بگيرند … عزيزم گريه نكن  

چون من از گريه هايت به گريه خواهم افتاد ! وقتي اشكهايت را

ميبينم غم و غصه به سراغم مي آيد!

وقتي اشكهايت را ميبينم حال و هواي غريبي به سراغم مي آيد !  

وقتي اشكهايت را ميبينم ، از زندگي ام خسته مي شوم! وقتي

اشك ميريزي دنيا نيز ماتم ميگيرد ، پرندگان آوازي نميخوانند ، بغض  

آسمان گرفته مي شود ، هوا ابري مي شود و پرستوهاي عاشق  

خسته از پرواز !

گريه نكن عزيزم… آرام باش ، بگذار اين اشكهاي گذشته را از  

گونه هاي نازنينت پاك كنم ، دستهايت رادر دستان من بگذار ،

سرت را بر روي شانه هايم بگذار  و درد و دلهايت را در گوشم  

زمزمه كن  … من مي شنوم بگو درد دلت را عزيزم!

با گريه خودت را خالي نكن  چون بغض گلويم را مي گيرد ، با

گفتن درددلت به من خودت را خالي كن تا دل من نيز خالي شود!

ميدانم وقتي اين متن مرا ميخواني اشك از چشمانت سرازير مي

شود آري پس براي آخرين بار نيز گريه كن چون اين درد دلي بود كه

من نيز با چشمان خيس نوشتم ....

 

 
پنجشنبه 1388/07/30 :: 18:30 :: نويسنده : ب ا ر ا ن

 

 

چشمک ستاره ای در آسمان ابری جالب بود،

آن زمان که خورشید آسمان شب را در آغوش کشیده بود.

غوغای ماهی ها میون تنگ کوچک دریا دیدنی بود آنچنان که عقاب ها در عجب مانده بودند.

به یک غفلت ، طوفانی شتابان سوی ساحل آمد ، جنگل ها فراری شدند و کوه ها فریاد زنان

 کمک می خواستند.

موجی بلند آسمان را آبی کرد و خود را به دریا کوبید ،

قایق کوچک و قدیمی تکان شدیدی خورد ، چشم دریا باز شد و از خواب بیدار شد....

نالان و خسته بود...

چشم هایش سرخ و گریان بود...

قایق را در آغوش گرفت و به قلب خود برد....

دریا و قایق سال های سال از هم دور بودند و از دوری یکدیگر پیر و ملول گشته بودند...

اما حالا دریا قایقی دارد...

قایق هم دریایی دارد...

اما  کمی آن طرف تر...

ساحلی از دوری قایق می گرید....

...

..

.

 

 
چهارشنبه 1388/07/29 :: 23:51 :: نويسنده : ب ا ر ا ن

 

 

چهره ام  در ازای چشمهایت

چشمهایم در ازای پدیدار شدن چهره ات

و قلبهای بی ریای حقیقی

در این چهره ها آرامش را به پا میدارند...

آنچا که بتوانیم نیمه گم گشته خود را بازیابیم

نیمه عاری از ارتفاع

نیمه عاری از پهنا

اگرچه مرگمان یکسان در هم نمی آمیزد

اگر که عشق ما یکی گردد

بدین معناست که عشق من و تو بسان هم است

که هیچ نتواند آن را سست کند یا بمیراند.

(تریستان و ایزولد)

 

 
شنبه 1388/07/25 :: 23:33 :: نويسنده : ب ا ر ا ن

 

مهربونم،

         نازنینم،

                  بهترینم.

                        عشقم،

                                امیدم،

                                       جونم.

                                              با توام ، با تو، دنیای من.

میخواستم لحظه هام رو با تو بگذرونم.

تمام لحظه های كه حالا دارم و نمی دونم چند سال، چند ماه، چند هفته،

 یا چندروز دیگه میتونم و فرصت دارم با تو باشم یا نه؟!

ارزش این لحظه ها رو با هیچ چیز دیگه نمی خوام برابر بدونم.

میخوام تو تمام لحظه هایی كه میتونیم داشته باشیم،با تو باشم.

 كنارت،

         همراهت،

                          هم قدم

                            و هم نفس با نفس كشیدنت.

میخوام تا میتونم صدای قلب مهربونت رو بشنوم. تا میتونم نفسهات رو بشنوم و حفظ كنم.

میخوام ضربان قلبت رو بشمارم تا وقتی نیستی، از حفظ بشمارم

و ثانیه هام رو با تو تنظیم كنم.

میخوام همیشه با تو باشم. 

 

 
پنجشنبه 1388/07/23 :: 22:41 :: نويسنده : ب ا ر ا ن

 

"از جهان تا خدا هزار ايستگاه بود.

در هر ايستگاه كه قطار مي ايستاد كسي كم ميشد.

قطار مي گذشت و سبك مي شد.

زيرا سبكي قانون خداست.

قطاري كه به مقصد خدا مي رفت،به ايستگاه بهشت رسيد.

پيامبر گفت:اينجا بهشت است،

مسافران بهشتي پياده شوند،اما اينجا ايستگاه آخرين نيست.

مسافراني كه پياده شدند،بهشتي شدند.

اما اندكي،باز هم ماندند،قطار دوباره راه افتاد و بهشت جا ماند.

آنگاه خدا رو به مسافرانش كرد و گفت:درود بر شما... راز من همين بود،

آن كه مرا ميخواهد،در ايستگاه بهشت پياده نخواهد شد!

 

 
دوشنبه 1388/07/20 :: 17:2 :: نويسنده : ب ا ر ا ن
 

باران که می بارد

     دستی انگار سرکش و 

  مرا می کشاند به اوج حسرت بودن تو

    به اوج بارش باران خیالت

 به نهایت هق هق چشمانم

  .

 .

.

.

   من می مانم و هیچ وقت نیامدن هایت 

   تو می مانی و همه فاصله ها

 
یکشنبه 1388/07/19 :: 11:19 :: نويسنده : ب ا ر ا ن
 

    

 

    یک عشق در این دنیا وجود دارد

   و آن در آغوش گرفتن صمیمانه ی همسر است

    و ما این لذت  شادی غریب را که

    از آسمان به سوی دریا فرود آمده

    نزد خود نگاه می داریم

 

 { آلبر کامو }

 
دوشنبه 1388/07/13 :: 1:16 :: نويسنده : ب ا ر ا ن

 

      توی ساحل روی شنها قایقی به گل نشسته

یکی با چشمای گریون گوشه ای تنها نشسته

نگاه پر اضطرابش به افق به بینهایت

ساکته اما تو قلبش داره یک دنیا شکایت

تو چشاش حلقه ی اشکه توی قلبش غم دنیا

منتظر به راه یاره تا بیاد امروز و فردا

باورش نمیشه عشقو همه دنیاش زیر ابه

تنها مونده توی ساحل زندگی براش عذابه

خاطرات لب دریا دیگه از یادش نمیره

همه دنیاش زیر آب و خودشم به غم اسیره

دست بی رحم زمونه عشقشو برده به دریا

حالا از خودش می پرسه میادش آیا آیا؟

عاشقی که تنها باشه توی دنیا نمیمونه

دل عاشقو شکستن شده کار این زمونه

 

 

 
جمعه 1388/07/10 :: 18:20 :: نويسنده : ب ا ر ا ن

 

ای نگاهت نخی از مخمل و از ابریشم ، چند وقت است كه هر شب به تو می اندیشم


به تو آری ، به تو یعنی همان منظر دور به همان سبز صمیمی به همان باغ بلور


به همان سایه همان وهم ، همان تصویری كه سراغش ز غزل های خودم می گیری


به همان زل زدن از فاصله دور به هم یعنی آن شیوه فهماندن منظور به هم


به تبسم ، به تكلم ، به دلارایی تو، به تماشا ،  به خموشی، به شكیبایی تو


به نفس های تو در سایه سنگین سكوت به سخن های تو به لهجه شیرین سكوت


شبهی چند شب است آفت جانم شده است اول نام كسی ورد زبانم شده است

 


در من انگار كسی در پی انكار من است یك نفر مثل خودم عاشق دیدار من است


یك نفر ساده چنان ساده كه از سادگی اش می توان یك شبه پی برد به دلدادگی اش


حتم دارم كه تویی آن شبه آیینه پوش ، عاشقی جرم قشنگی است به انكار مكوش


آری آن خواب كه شب آفت جانم شده بود آن الفبا كه همه ورد زبانم شده بود


اینك از پشت دل آیینه پیداست و تماشا گه این خیل تماشا شده است


آن الفبای دبستانی دلخواه تویی عشق من آن شبه شاد شبانگاه تویی.

 

 
پنجشنبه 1388/07/09 :: 1:49 :: نويسنده : ب ا ر ا ن

 

اجازه هست عشق تو رو تو کوچه ها داد بزنم؟
رو پشت بوم خونه ها اسمتو فریاد بزنم؟

اجازه هست مردم شهر، قصه ی ما رو بدونن؟
اسم منو، عشق تو رو، توی کتابا بخونن؟

اجازه هست که قلبمو برات چراغونی کنم؟
پیش نگاه عاشقت، چشمامو قربونی کنم؟

اجازه میدی تا سر بزارم رو شونه هات؟
روزی هزار و صد دفه، بگم که می میرم برات

اجازه میدی به همه بگم که تو مال منی؟
ستارتم اینو میگه، که تو، تو اقبال منی

اجازه هست عکس تو رو، رو صورت ماه بزنم؟
طلسم قصه هامونو، با داشتن تو بشکنم؟

اجازه میدی قصه هام با عشق تو جون بگیره؟
چشمای عاشقم واست روزی هزار بار بمیره؟

اجازه میدی واسه تو قصه طلایی بسازم؟
با یه صدای مخملی برات لالایی بسازم؟

اجازه هست با بال تو پر بزنیم، بریم بهشت؟
کاش نزاریم برنده شه، تو بازی ما، سرنوشت

اجازه میدی که بگم، من مال تو، تو مال من؟
من از تو خواهش می کنم که زیر وعده هات نزن

اجازه ی تو، دست تو، اجازه ی من، دست تو
خنده ی من خنده تو، شکست من شکست تو

 

 
سه شنبه 1388/07/07 :: 0:34 :: نويسنده : ب ا ر ا ن

 

 

زیرپل.

 

امتداد خط سفید خیابون.

 

 ترافیک.

 

 بوق.

 

 سرو صدا.

 

این همه هیاهو.

 

 و من فقط در یک فکرم.

 

         جای خالی تو در کنارم

 

       و اشک که  روی گونم می ریزه.

 

پیچ طرقبه .

 

 صندلی جلو.

 

جاده با  خط های سفید.

 

 بوی هیزم.

 

 این همه زیبایی.

 

 و من فقط در یک فکرم.  

  

    جای خالی تو در کنارم

 

          و اشک که  روی گونم می ریزه.

 

 وزش لطیف باد.

 

آخرین پیچ باغ.

 

 امتداد درختان سبز.  

 

       جای خالی تو در کنارم    

 

        و اشک که نا گاه در چشمم حلقه می شود . 

 

طلوع خورشید.

 

 امواج دریا.

 

وزش باد در شنها.

 

سراسر زیبایی.

 

 بر سینه ساحل می نشینم

 

جای خالی ات

 

و قطره اشکی که در امواج غرق می شود ...!!!

..........................................................................................

 
پنجشنبه 1388/07/02 :: 1:28 :: نويسنده : ب ا ر ا ن

 

 

برای تو می نویسم

برای تویی که تنهایی هایم پر از یاد توست

برای تویی که احساسم از آن وجود نازنین توست
برای تویی که چشمانم همیشه به راه تو دوخته است

برای تویی که مرا مجذوب قلب ناز و احساس پاک خود کردی
برای تویی که وجودم را محو وجود نازنین خود کردی
برای تویی که هر لحظه دوری ات برایم مثل یک قرن است

تو را دوست دارم

نگاهت را کلامت را وآغوش مهربانت را

تو را دوست دارم به اندازه ی تمام رنگ های زیبا ی دنیا

نه کم است

به اندازه ی تمام زیبایی های دنیا

نه باز هم کم است

تو را به اندازه ی تمام دنیا دوست دارم

من تو را در تک تک ذرات وجودم لمس کردم

در هر نفسم عطرت را حس کردم

و با هر ضربان قلبم عاشقانه تو را زندگی کردم

دیگر در پس کوچه های خاطراتت جستجویم نکن مرا نخواهی یافت

که من در تو محو شده ام

و چه در هم آمیختن زیبایی..

 

 
پنجشنبه 1388/06/26 :: 1:16 :: نويسنده : ب ا ر ا ن

 

گاه گاهي


در سكوت كلماتم كه پر از فرياد بودن توست،


مي توان شعرهايي شنيد


از جنس اشك.


هر چند ثانيه ها تمام مي شوند؛


اما قدم گاهِ نگاه من همان ثانيه هايي ست


كه هميشه در گذرند.


نگاهي كه خشكيده مي رقصد !


در ازدهام هزاران سؤال بي پاسخ،


در هجوم سخت ترين كلمات،


و در فراواني رساترين فريادهاي بي صدا


من همچنان مي نگرم. بي آنكه لب از لب بگشايم.


و نگاه لرزانم


نگران به افق نبودن توست.



چرا که من خودمیدانم که چه کردم


ترس ازنبودنت درکنارم، الهه ی عشقم


، تنم رابه لرزه میاندازد


وای به روزی که تو رهایم کنی....!!!!

 

 

 
دوشنبه 1388/06/23 :: 1:12 :: نويسنده : ب ا ر ا ن

 

سلام عزیز مهربون، اجازه هست بشم فدات؟

 

اجازه هست تو شعر من، اثر بذاره خنده هات؟


شب که می شه یواش یواش، با چشمک ستاره هاش


اجازه هست از آسمون، ستاره کش برم برات؟

 

اجازه هست بیای پیشم یه كم بگم دوست دارم؟

 


تو هم بگی دوسم داری بارون بشم دل ببارم


بریم تو باغ اطلسی بی رنج و درد بی كسی


بهت بگم اجازه هست گل روی موهات بذارم

 

اجازه هست خیال کنم، تا آخرش مال منی؟


خیال کنم دل منو، با رفتنت نمی شکنی؟


اجازه هست خیال کنم، بازم میای می بینمت؟


با اون چشای مهربون، دوباره چشمک می زنی؟

 

طپش طپش با چشمكت، غزل بگم برای تو


با اتكا به عشق تو، تو زندگی برم جلو؟


هر چی بگی نه نمی گم، جونم بخوای برات می دم


هر چی می خوای بهم بگو، فقط بهم نگو برو

 

اجازه هست بازم تو خواب، بوس بكارم كنج لبات


یه شعر تازه تر بگم، به یاد شرم گونه هات


نشونیتو بهم می دی؟ تا پنهون از چشم همه


ورق ورق نامه بدم بازم برات

 

همیشه مهربون من! نامه رسید به انتها


فقط یه چیز یادت باشه: بازم به خواب من بیا

 

   

 

 
جمعه 1388/06/20 :: 0:32 :: نويسنده : ب ا ر ا ن
 

می دونم الآن که این مطلبو می بینی تعجب می کنی و کلی هم عصبی میشی و لی باران جان  به خدا من تنهام ، دلم تورو می خواد، میخوام مال من باشی ، مثل اون روز که او یارو تعقیبت می کرد من باهاش دعوام شد ، تو از همه کمک می خواستی که تورو خدا شوهرمو کشت تورو خدا کمک کنید من داشتم اونو می زدم ولی ته دلم انقدر خوشحال بودم که یه بارم که شده منو شوهر خودت خطاب کردی ولی بارانم ، من می خوام واقعا شوهرت بشم .

چه جوری بهت بگم دوست دارم ، نفسم به نفست بستس ، وقتی باهام خوبی عاشقونه حرف می زنی انگار که تا آسمون هفتم منو می برن ولی حیف که ....

با همه این چیزا دوست دارم  و تا آخر عمرمم  اگه با کسه دیگه ای باشم بازم فراموشت نمی کنم .

راستی از هولم سلام نکردم .

سلام عزیزم  ، خوبی ؟ طاعاتت قبول باشه گلم .

واسه منم دعاکن که همه کارام درست شه ، دوباره از اون ماشینایی که دوست داری بخرم . واسه کارای زمین بیشتر دعا کن ، راستی از وقتی دکتر شدی کم تحویل می گیری بیشتر تحویل بگیری به خدا ثواب داره دل جوون مردمو خط خطی نکنی .

 

 دوووووووووووووووووسسسسسسسسسسسسسسسسسسسستتتتتت داااااااااااااااااااارم هوارتا

 

 

دلم برای کسی تنگ است

که تنم اغوشش را می طلبد

دلم برای کسی تنگ است

که قلب من برای داشتنش عمرها صبر می کند

دلم برای کسی تنگ است

که طلوع عشق را به قلب من هدیه می دهد

دلم برای کسی تنگ است

 

قربون همه اخلاقات احسان

 
پنجشنبه 1388/06/19 :: 0:52 :: نويسنده : ب ا ر ا ن

 

دوستای خوبم ازتون می خوام تو این شبای قدر جای منو تو دعاهاتون خالی نزارید

 

 

شهادت پدر یتیمان عالم حضرت امیر المومنین علی ( ع ) را به شما و تمام شیعیان تسلیت

می گویم .

 

 
یکشنبه 1388/06/15 :: 0:53 :: نويسنده : ب ا ر ا ن

 

بازوانت را به مستي حلقه کن بر گردنم
تا بلـــرزد زير بازوهاي سيــــمينت تنم

 

چهره ي زيباي خود را از رخ من وا مگير
جز به آغـــوش چمن يا دامــن من جا مگير

 

راز عشق خويش را آهسته خوان در گوش من
جستجو کن عشـــــق را در گرمي آغوش من

 


من تو را تا بيکران ها ،من تو را تا کهکشان ها
 از زمين تا آسمان ها دوست دارم ،مي پرستم

 

من تو را همچون اهورا ،من تو را همچون مسيحا
همچو عطر پاک گل ها دوست دارم، مي پرستم

 

 

من تو را با هستي خود با وجودم
عاشقم با خون خود با تار و پودم

 

من تو را با لحظه هاي انتظارم
عاشقم با اين نگاه بي قرارم

 

من تو را همچون پرستو ،ياسمن ها نسترن ها
من تو را با آنچه هستي دوست دارم ،مي پرستم

 

من تو را تا بيکران ها ،من تو را تا کهکشان ها
 از زمين تا آسمان ها دوست دارم ،مي پرستم

 

من تو را همچون اهورا ،من تو را همچون مسيحا
همچو عطر پاک گل ها دوست دارم، مي پرستم

 

 

 
پنجشنبه 1388/06/12 :: 1:40 :: نويسنده : ب ا ر ا ن

 

 

 

گاه  گاهی

 

در سكو ت كلماتم كه پر از فرياد بودن توست،


مي توان شعرهايي شنيد


از جنس اشك.


هر چند ثانيه ها تمام مي شوند؛


اما قدم گاهِ نگاه من همان ثانيه هايي ست

 
كه هميشه در گذرند.


نگاهي كه خشكيده مي رقصد !


در ازدهام هزاران سؤال بي پاسخ،


در هجوم سخت ترين كلمات،


و در فراواني رساترين فريادهاي بي صدا


من همچنان مي نگرم. بي آنكه لب از لب بگشايم.


و نگاه لرزانم


نگران به افق نبودن توست.

چرا که من خودمیدانم که چه کردم


ترس ازنبودنت درکنارم، الهه ی عشقم


، تنم رابه لرزه میاندازد


وای به روزی که تو رهایم کنی....!!!!